خرید بک لینک
حالا که مینویسم چهار روز از بهار گذشته....بهار رو فقط تا عید هس دوست دارم؛ وقتی عید تموم میشه باقی بهار برام کسالت باره....البته این به رفتار خودم به شش ماه دوم سال برمیگرده...صادقانه دوسش ندارم...اما حالا فقط میخوام بشینم و بلند بلند به سال گذشته فکر کنم....صفر دو برای من یه سال نسبتا خوب بود...البته که هنوز با مریضی مامان درگیر هستیم...البته که هنوز اتفاقات تکراری سال قبلش به سال جدید کشیده شده....البته که هنوز....نه نمیخوام غر بزنم...من سال خوبی داشتم...توی بهار یدونه خواهرم از دار دنیا رو عروس کردم.....از همون بهار فعالیتم توی هیئت بیشتر شد و این بهم انرژی میداد...روزای خوبی باهاشون داشتم...رفتیم اومدیم...هزار و پونصد بار جلسه برگزار کردیم...گردش رفتیم...ناهار خوردیم...عکاسی کردیم...یه خونه رو از صفر دیزاین کردیم...و من به عنوان عضو کوچیکی از دستگاه هیئت امام حسین از لحظات خوبش لذت بردم...توی سال گذشته هم اربعین داشتم...سامرا و کاظمین رو بعد از چند سال دیدم...کامیون سوار شدم...درحالیکه بقیه توی موکب ها بودن من توی هتل خوابیدم...با دسته ی هیئت رفتم جلوی باب القبله...وسط خیابون روی زمین نشستم و قرمه سبزی خوردم...بند رخت توی حموم حاج خانوم رو پاره کردم....چوب لباسیش رو شکوندم...توی صف دسته ی هیئت دو لیوان دوغ تگری خوردم...پیش سیده شریفه رفتم...خندیدم...گریه کردم...در جهت سفر مسالمت آمیز با نرگس تلاش کردم...و مورد توجه خاص حصرت عباس قرار گرفتم...که هنوز برام شیرینه :)البته خب...لحظات بدی هم داشتم....مسخره شدم...پس زده شدم...کنار گذاشته شدم...با ترس هام مواجه شدم...بی پولی کشیدم...چاق شدم...و البته یه سال پر از گریه داشتم...گریه هایی در له شدن...در حد ناامید شدن...در حد ملتمس

برچسب: نویسنده: هیراد اسدی‌پور تاريخ: جمعه 31 فروردين 1403 ساعت: 13:50

+ دیشب یه اتفاقی افتاد که آبروم رو توی معرض خطر قرار دادو این اولین تجربه ی اینطوریم بودنزدیک بود کسی بهم گمان خیلی بدی ببره و من در موقعیتی بودم که نمیتونستم چیز قانع کننده ای بهش بگمو از فکر بد درش بیارمو اون فرد هم در انبوهی از سوالات من که الان درباره من چی فکر کردی و درباره این چیزی که دیدی با کی حرف خواهی زد؛ گذاشت رفتو من انقدر شوک زده شده بودماون لحظه که لال بودمبعدم اومدم خونه و یکی دو ساعت گذشت و تازه با مرور اون اتفاق تا چند ساعت فقط گریه کردم

برچسب: نویسنده: هیراد اسدی‌پور تاريخ: جمعه 31 فروردين 1403 ساعت: 13:50

+ امشب خیلی هیجان دارم؛ هنوز و همچنان معتقدم در جذاب ترین قسمت تاریخ ایستادم...از دیدن اتفاقاتی که شاید تمام بشریت روزی آرزوی دیدنش رو داشت مبهوتم...مترصدم برای دیدن اتفاقات آینده...وخوشحالم...ما بالاخره بعد از چهل سال به صهیون حمله کردیم...ان وعد الله حق!+ تمام هفته های گذشته م به قدس گره خورد...روزهای قشنگی داشتم...سه روز پر هیاهو توی اردو داشتم که برام خاطره شد...اردویی که تو تهران بود و میشد بری خونه، ولی موندم...گفتیم خندیدیم افطار خوردیم سحر خوردیم شیطونی کردیم و خانواده تر از همیشه بودیم...از دیدن اون حجم کارهای هنری به وجد میومدم...احساس میکردم توی درست ترین جا وایستادم و مثِ تمام محرم هام و تمام فاطمیه هام با هیئت هنر ، شیفته ی قلم و طرح و کار بچه ها بودم...مثل یه سفر که شاید میتونس به کربلا باشه یا مشهد، باهاشون وقت گذروندم و به لایه های پنهانی که توی مکالمات عادی ندارن پی بردم...و واقعا بهم خوش گذشت...دست آخر صبح روز قدس مث بچه ای که با مدرسه میره اردو سوار اتوبوس شدم و تا ظهر توی احوالات راهپیمایی گذروندم و بعد اون تن له شده ی من رو رسوندن خونه!+طوری در برابر زدن ضد آفتاب مقاومت میکنم و طوری صورتم هی میسوزه و هی رو دماغم قرمز میشه که کم کم میخوام برا کارای مهاجرتم به آرژانتینی برزیلی چیزی اقدام کنم...اینجا دارم هدر میشم.....دلم برای تموم شدن زمستون رویاییم کبابه و هرکی بیاد جلوم و از خوبیای تابستون بگه پاره ش میکنم :)+ و من همچنان دلتنگم...برای صندلی جلوی ماشین، پخش اندرویدی لاکچری و کنسول لاکچری تر، شوخی ها و خنده های بلند، بزرگراه حکیم شرق، آهنگ طلوع سیاوش قمیشی، پیرهن سبز ارتشی کتانی که آستینش تا خورده، انگشتر حسبی الله، چفیه فلسطینی متفاوتی که سرش آویزونی های

برچسب: نویسنده: هیراد اسدی‌پور تاريخ: جمعه 31 فروردين 1403 ساعت: 13:50

صفحه بندی